غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

7

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جوان‌بختى كه دوران كهن سال * * به دو داده نويد فتح و اقبال * بخلق خوش جهانى زنده كرده * * رسوم دين و دانش زنده كرده * مقرب بارگاه عالم پناه شاهى انيس الدوله البهية الباهره جليس الحضرت العليه القاهره متمثل فرمان ( إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ) المؤيد بتائيد اللّه المستعان معين السلطنة و الخلافة ابو المنصور درمش خان جعل اللّه الايام تابعة لاحكامه و الاجرام السماويه سايرة على وفق مرامه و بيمن اقدام خدام اين خان گردون غلام جراحات جارحات ايام سمت التيام گرفت و متمينات طبقات انام از خواص و عوام باحسن وجهى صفت سرانجام پذيرفت و قسوم رسوم مذموم از صحايف روزگار انعدام يافت و نقوش صور ظلم و بيداد از اوراق ليل و نهار روى برتافت نظم برافراخت رايات عدل و كرم * * برانداخت آئين و ظلم و ستم * شد از دولت خان حشمت قرين * * فضاى خراسان چو خلد برين * نه آهو را از چنك پلنك نهيبى و نه طيهو را از خجلت عقاب آسيبى باد صرصر را ياراى آن نه كه غبارى بكس رساند و باز بلند پرواز را زهرهء آن نه كه هواى صيد كبوترى بخاطر گذراند نظم شد از انصاف خاقان سرافراز * * بصحرا شير با نخجير همراز * نلرزد برك بيد از باد صرصر * * كند با باز دمسازى كبوتر و صور اين سعادات نقاب از چهرهء مقصود نگشود و پيكر اين مرادات از وراء ايسار غيب روى ننمود مگر بتوجه رأى صواب نماى و اصابت تدبير ملك‌آراى ممالك پناهى كه تا پرتو انوار ضمير خورشيد تأثيرش بر چمن مملكت تافته حديقهء امانى اهل دولت و كامرانى بشكفتن انواع ازهار كواكب آثار سمت اضائت گرفته و تا رشحات سحاب احسان فراوانش بر گلشن جلالت فايض گشته در روضهء آمال اصحاب فضل و كمال اصناف رياحين نضارت آئين صفت نمايش پذيرفته نهال قامت با استقامتش تا در جويبار اقبال سر كشيده ستم‌ديدگان زمان در ضلال نصفت غنوده‌اند و غمام دست درر نثارش تا بر گلزار افضال نازل گشته محنت رسيدگان دوران التقاط فرايد فوايد نموده‌اند اعتدال خلق جان‌فزايش هواى ربيعى را قوت طبيعى بر احياء بخشوده و لطايف كلام دلگشايش ابواب مرام بر روى معتكفان زواياى ناكامى گشوده بيت تا دم جان‌بخش او مژده رسان در رسيد * * مرده صد ساله را جان به بدن دردميد تفوق او بر صنا ديد آفاق از وصمت تشبه و ارتياب محروس و مصون و پايهء اقتدارش در اشاعت انوار و احسان از منزلت آفتاب بلند خباب افزون تدبير صايبش حارث حدود ملك و ملت و ضمير ثاقبش مدبر امور دين و دولت نظم ز رايش منتظم احوال عالم * * ز كلكش گلشن اقبال خرم * ز عدلش عرصه آفاق مأمور * * ز لطفش گشته رسم جور مهجور * وجودش در درياى فضايل * * كفش گوهرفشان بر فرق سايل * سليمان زمان را اوست آصف * * سرير سرورى از وى مشرف * سپهر جود را خورشيد انور * * بباغ فضل سرو سايه‌گستر * امين دولت و خازن زمانه * * بحسن و خلق در عالم فسانه * افاضل پرورى عالى مناصب * * فضيلت‌گسترى وافر مناقب * ارسطو فطنت كامل درايت * * عطارد مكنت شامل عنايت * مشيد مسند ايالت و اقبال مجدد رسوم جلالت * * و افضال مظهر آيات حشمت و